مورخه :
بهمن 1385 # فوريه 2007
. باسم
رب مستضعفين .
32) موضوع :
شوراهای
مردمی شدن . از :
ياور .
بيدار شو
ای ديده
که ايمن
نتوان بود
زين سيل
دمادم ؛ که در
اين منزل خوابست
!
خوابزدگی
و خود فراموشی
، وجه غالب
زندگانی ما
مردم را رقم
می زند .
همچونانکه
اسب اساری در
دايره بسته ای
از : کار به نان
، و برعکس . بی
مقصد و مقصود ،
خود را بدست
روزگاران
تاريخ سلطه
سپرده ايم . تا
چه سرنوشتی که
نصيب و قسمت "
من " می باشد ! "
من " ؟! کدام من
؟ آری آقای
عزيز ، خانم
محترم با شما
هستم . يعنی
خودم را می
گويم ، راستی
چه فرقی می
کند (1)
بيا با هم
نگاهی
بيندازيم به
حد فاصلی از ؛
کالبد
فردانيتت تا
زندان جامعه ! راستی
، قصه سوراخ و
موش را شنيده
ايد ؟ می گويند
؛ روزی سوراخ
، موش را بخود
راه نمی دهد که
کوچکتر شده
بود . 2 راه در
پيش پای موش ؛
يا حقارت را
بپذيرد يا با
عامل تحقير ،
بنای مبارزه
را بگذارد . اصحاب
بوش و بلر با
تکيه بر نوعی "
من " انسانی ،
حاکميت
سرمايه و
سرمايه دار را
حتی در ماورای
مرزها ، برانسان
و خدا هم
تحميل می
خواهند کرد. ملا
با توسل به
خدا ( هدفی ) می
گويد ؛ قدرت و ثروت
به روحانيت و
بازار، و به متخصصين
(تکنوبوروکراتها)
توزيع می شود +
صدور مجوز
برای خودی ها
و آقازاده ها +
ايجاد نوعی
سيستم رفاه
اجتماعی : با
تحت پوشش
حمايت مالی و
اجتماعی
درآوردن خانواده
های شهدا و . . . +
سرکوب
مبارزات مستضعفين
در راستای
نهادهای
مستقل صنفی و
سياسی + . . .
+ پوشش چادر و
مانتو برای
زنان ، واجب
شرعی است . تا
جنگهای زرگری
ميان خدا
هدفيهای
اسلامی
با
خودپرستان
ليبرال . و
شايد همان 2
راه در پيش
پای طبقات
مستضعف ! اما
حقه های عوامفريبانه
احمدی نژادی
ها ، راه شبهه
را نيز برمی
گشايد .
و " من " ؛
بی " ما " ، به
تکروی حل مشکل
را می خواهم
بکنم : 2 شيفت
کار + ناديده
انگاشتن
ارزشهای
انسانی ( خود
فراموشی ) +
انعطاف لازم
برای جا شدن
در سوراخی که
به قلدری شوخی
اش گرفته + با
کمی دل به هوس
سپردن ، از
حدت و شدت ستم
بر خويشتن
کاهيدن . و
مشکلی که اصلا
فردی نيست !!!
حتی جوان
هوشمند و
تحصيلکرده ما
؛ گاها بی
اعتنای وجه
اجتماعی خودش
و . . . (2)
پيامبران
را به نشانه
هائی عيان
برشما فرستاديم
+ با آنها "
کتاب " و "
ميزان " را نيز
، نازل داشتيم
تا " مردم " ؛
قيام به " قسط "
بنمايند + و
فرو فرستاديم
برشما " آهن "
را ، که در آن
ممکناتی زياد
و منافع مردم
را نهاده ايم .
تا خدا بشناسد
؛ آنکه او و
پيامبرش را در
نهان ياری می
خواهد کرد .
آری ، خدا
؛ قوتی عزيز
است { کلام خدا :
حديد / 25 }
شما را
نمی دانم ،
اما آنچه از
اين آيه در
ذهن من جان می گيرد
؛ صحبت از "
تعادل " ی در
هستی می باشد .
تعادلی که در
نفس و در
جامعه بهم می
ريزد . تو گوئی
؛ رسالت مومن
فقط در قيامی
است نفسانی و
اجتماعی تا
هماهنگی از
دست شده را
برقرار دارد ،
و نه ديگر هيچ !
و شايد معنای
هماهنگی را با
نگاهی به درون
( قوای نفسانی )
و محيط زيست ( جامعه +
طبيعت ) بايد
فهميد !!!
ذهنی که
به افکار
نادرست ، آلوده
+ احساساتی ؛
زخمی دست هوس
و خودپرستی ،
هم بيچارگی و
تحقير +
عملکردی ؛ در
قالب زور و
ستم تاريخی . و
اينهمه در
کادر محدود "
منانيت " ی که
جای مردم و
خداپرستی را
در جانت تنگ و
تنگ تر کرده .
گوئی ؛ در " ظلمت " +
" سکوت " و " روزمرگی
" بسر می بريم
، و چون
همگانی است ،
طبيعی بنظر می
آيد . اما نيست !
باز هم بگويم
؛ که نيست . و
انتظار و
پيامی که شايد
. . . (3)
ای
نشسته تو در
اين خانه پر
نقش و خيال
خيز ، از اين خانه
برو + رخت ببر
هيچ
نگو !
از برای
مردان و زنان
حقيقت جو ،
هميشه پيامی و
نشانی از
معبود در ميان
بوده . همانطوريکه
از برای قدرت
طلبان سوداگر
. آنان که خويشتن
خود را از دام
و دانه اين
دنيا می
توانند
رهانيد و
آنانکه ؛ دام
و دانه را
بخشی ، و يا اصلا
خود زندگی
تلقی می کنند .
تن دادن به
اربابان سلطه
+ گردن گذاشتن
به ظلم ظالم ،
از برای نان و
آرامی بر روی
زمين و در زير
اين گنبذ
مينای بلند ؟!
نان و آرامی ؛
که در بهترين
حالتش ؛
خانواده ای را
در دل گرم
خانه ای پاک ، می
پروراند .
ديدن اين
لعنتکده به
مثابه ؛ مقصد
و مقصود ،
بسيار متفاوت
خواهد بود با
نگاهی که ،
جهان ماده را
وسيله ای می
بيند از برای
ارزشها و
خداگونگی
انسان . از
آنگونه که اين
جهان را می
بينی ؛ شيوه
زندگيت را
برمی گزينی و
خودت را معنا
می بخشی . و اين
زمينه تئوريک
" خودآگاهی "
است ، و عملی
آن نيز هم !
وقتی دوست داشتن
( انسان ) را
بالاتر از عشق
( به زن يا همسر)
، فهم توانستی
کرد ، زمينه
درک " ما " ، به
معنای " خود "
فراهم می آيد !
و آنگاه بال
های پرواز را
تا بيکران
ابديت می
توانی گشود .
آری از عدم تا
بی مرگی ؛
زندگانی را وسعت
معنا می توانی
بخشيد . و
نشانه های
روشنی از خدا
و مهربانی ، و
بخشندگی هم
نيز !!! اين
خودآگاهی :
کليد قفلی است
که در پس آن ،
خود خدائيت را
می توانی يافت
(4)
در هر حال
، زندگی در
اين خانه پر
نقش و خيال ، نوعی
رابطه ميان "
من" و " ما " را
رقم می خواهد
زد ، آگاهانه
يا ناخودآگاه .
شرايط تاريخی
( آدمها ، زمان
و مکان ) + طرز
تلقی ما ، از
تنظيم رابطه
با سلطه گران (
تسليم ، سازش
، مبارزه ، و
شايد فرار ) +
شيوه و کيفيت
زندگانی ؛
ناشی از نوع
خودآگاهی ،
عوامل موثری
است در نوع
سازمانيافتگی
. و در خصوص اين
مقال
تشکيلاتی ؛
نيروی انسانی
+ جهان بينی
توحيدی +
تداوم تاريخی
خط و ربطی مبتنی
بر تئوری " خون
و پيام " (5)
يک هشدار :
در دنيای
اينفورمانيک
قرن 21 ، يکی از
عوامل
پريشانی ذهن ؛
همانا سيل
اطلاعات و
اخبار
گوناگون است
که هرروزه ،
از در و پيکر روزگار
بر ما فرو می
ريزد . همان
سيلی که ؛
فقاهت می
خواهدش به
سيلبندی ، جلودارش
گردد +
ليبراليسم و
صهيونيستها ،
در کاناليزه
کردنش ، جان
ناپاکشان را
بزحمت می اندازند
. و اگر چنانچه
ما ( خيل عوام ) ،
نياموزيم که
از اخبار
بيشمار و
متنوع ؛
انتخاب +
تحليل و کاربرد
، داشته باشيم
. چيزی بجز
گهگيجه ، عايد
نخواهد شد .
همچونانکه در
شنيدن اخبار
فلسطين ، کشتن
و کشته شدن
انسان را ؛
امری عادی و
طبيعی در نظرمان
ساخته اند +
اما در ادامه
قصابی
نامحترمانه
گاوها و خوکها
، در اروپای
غربی ؛ زنان و
مردانی
گوشتخوار را
خواهی ديد با
پلاکاردهای
رنگارنگ و . . . (6)
شايد که ؛ ختم
مبارزات
مسلحانه ،
آنهم منحصر به
گروهی از
پيشتازان در
ايران را بايد
بفال نيک گرفت
. در فضائی
ديگر از ؛
مطلقگرائی +
خشونت و بی
مردمی ، بسراغ
سياست رفتن !
استکبار
فقاهتی را ،
سلطه سرمايه
داری جهانی را
به چالش کشيدن
با ؛ خودآگاهی
+ مستضعفين و البته
صالحين ! بنظر
می آيد که ؛
چشمها را بايد
شست + انتظار
آنکه کسی بهتر
می آيد ، و دلی
که با " مردم "
می تپد ، و نه
ذهنی که به
بيگانگی . . . ! مردم
ايران ، از
چماقبدستان
دولتی و
کارگزاران
فقاهت که
بگذريم ،
براستی که
نسبت به
همديگر
بردبارتر شده
ايم . شاهد
مثالش را (
عليرغم
اينهمه فقر و
مشکلات ) ؛
شيوه رانندگی
در تهران + برخوردهای
عقلانی فقاهت (
در مقايسه با
سرمايه داری
هارشده جهانی
، و
داستان
معاشقه
عقلانی ليلی و
مجنون دوران
بعد از جنگ
سرد ، که
همانا تاچر و
ريگان می
باشند ) ، در جناحبندی
رژيم و در
مصاف با
قدرتهای
ليبرالاستعماری
+ رشد سطح
فرهنگ مردمی
در بی اعتباری
فزاينده
روحانيت ، و
نسلی واقع
بينانه تر . . .
دميدن
پيام رهائی در
زندان جامعه +
روحی که به
رستگاری
برافراشته می
خواهد شد ؛ از
آموزش و آميزش
صالحين با
مستضعفين تا مرصوص
داشتن هرچه
روشنتر صف
بندی های
اجتماعی . و
دوست داشتن و
دوست داشتن و
دوست . . . (7)
در باب
جهان بينی
توحيدی ؛
خواندن و
انديشيدن کافی
نيست . که
انسان جانشين
خداست + که خدا
تنهاست +
دوستی با خدا .
و جهاد اکبر
با نفسی ؛ ذلت
پذير دست سلطه
+ هوسران و
خودکامه +
ناپايدار . و
جهاد افضل ؛
صف بنديهای
اجتماعی ميان
مستضعفين و
استکبار . و "
حاليدن " با خدا
و مخلوقاتش ،
يعنی ؛ عشق
ورزيدن + دوست
داشتن +
پرستيدن ، که
در لحظه لحظه
زندگی احساسش
می توانی کرد .
و اينها
همه يعنی ؛
دريافت شهودی (
نه عقلی ) جهان
بينی توحيدی + خدا
گونگی ، و در
يک کلمه :
رستگاری . که
در جهت
فردسازی و
مهندسی "
وجدان عمومی "
بايد از آن
بهره برداری
کرد !
آری ،
صحبت از
فردانيتی در
ميان است که ؛
خود خدائيش را
به خودآگاهی
در يافته + به
سلطه (گر )
اجازه نمی دهد
حيطه انتخابش
را محدود کند +
فردانيتی که
به صف
مستضعفين می
پيوندد ، تا
بندگی خدا را
به ياد و خاطر
مشرکان سلطه
گر هم نيز ،
هوار کناد + زن يا
مردی که دنيايش
را از برای
رستگاری ،
ابزار دست می دارد
. و امامی می
شود انتخابگر
و صاحبرای .
دست در کار
امتی شوروی ؛
در ميانه
ميدان و
جماعاتی ديگر
از انسان ، و
نمونه . به
راهی راست ؛
که به پويندگی
، در
گذار از مقاطع
تاريخ ، هم
جغرافيا ، در
برابر هيچ
قدرتی خم نمی
شود الا الله
و آرای مردمی .
که دام و
دانه دنيا . . . (8)
" من " خاکی
؛ که از اين در
نتوانم
برخاست
از کجا
بوسه زنم
بر لب آن قصر
بلند ؟!
. . . از"
شوراهای
مردمی شدن " تا " امت
شوروی " . . . (9)
شورا : محل
تلاقی
نيازهای
مشترک فردی
است ، که
برابری آحاد
بشری را مبنا
قرار داده ،
متناسب با
بافت جامعه در
هر مقطع از
تاريخ ،
مشکلات
اجتماعی را به
مشاوره برمی
کشاند +
راهکارهای
جمعی + ارتباط
با ديگر
نهادها +
بالندگی و
تداوم طبيعی ؛
که درهر
موجوديت زنده
و ذيشعور
انسانی هم ،
ديده می شود !
از اينرو
حل مشکلات
فردی که وجه
اجتماعی هم دارد
؛ انگيزه
تشکيل شورا می
گردد . و از
آنجا که اجزای
جامعه همچون
يک موجود زنده
در ارتباط با يکديگر
و همواره تحت
سلطه می باشند
، ضرورت يک
بينش اجتماعی
هم در شورا احساس
می شود .
انگيزشهای
فردی +
نيازهای
مشترک + بينش
اجتماعی +
رابطه ها و
روند فعاليتهای
جمعی . و شايد
يک مکانيزم
خوب تشکيلاتی
آنستکه ؛ " من "
را در
نفسانيتش به
تعادل + و فرد
را با شورا ، هماهنگ
+ نوعی توازون
در جهتگيری
شوراها با صف
بنديهای
جامعه برقرار
سازد (10)
من و ما >>> همانطوريکه
می بينيد ، 3
موجوديت در
کار است ؛ فرد
، شورا و
جامعه +
مکانيزمی که
می شايد در ميان
آنها ؛ تعادل
، هماهنگی و
يکسويی بوجود
آورد . در عالم
واقع ، بسيار
مشکل است که
ميان اين
عوامل مرزهای
مشخصی را
ترسيم کرد . و
همينطور ؛
نظريه پردازی
بدون عمل هم .
اما آنچه
ضروری بنظر می
رسد افزودن ؛
وجود کل ( هستی )
است ، که
جامعه ، شورا
و فرد را نيز ،
دربر می گيرد !
و بگمانم از
همينجورجاهاست
که عقل
استدلاليون ،
عليرغم پيشرفت
شايان علم و
تکنولوژی ،
چوبين پا می
شود . و اما عشق
، که هستی را
با جذبه نيرومند
يگانگی
دريافت می کند
، برشانه اش
می زند که بيا . . .
! تا به يک
احساس يا
الهام عرفانی
در ماورای علم
، که با مذهب
فقاهت نمی
تواند کنار
بيايد که
استغفرالله ،
خود را
نماينده خدا
می داند . و صد
البته ، هم با
عقلگرايی
ليبراليستی ؛
که بکام " من
های دروغين
" درغلتيده .
معلم می
گويد : کشتن
نفس ، اصطلاحی
صوفيانه و
شرقی است ، نه
اسلامی
+ نفی من های
دروغين جهت
نيل به من حقيقی
+ بشريت ؛ يک
پيوستگی ذاتی
است + من ، در ما
نفی می شود تا
به خدا برسد +
نفی " من " در
جهت "
ما " ، جهت
دادن من خدائی
فرد ، رو به
خداوند است { م .
آ 16 / 318 } .
صالحين ؛ با
آموزش " من
حقيقی " در
تقابل من های
دروغين +
آميزش با
مستضعفين در
تقابل با
استکبار ، مسير
بازگشت به " من
" خدائيش را
هموار می سازد
. اين مبارزه و
بازآفرينی در
ادامه تاريخ ،
به وراثت و
امامت بر روی
زمين هم ،
توجه می دهد .
بنابراين
پيام تاريخی
توحيد ؛
برقراری نوعی هماهنگی
و يکسويی است ،
ميان فرد و
مردم +
دشمنی با هر نيروئی
که مانع اين
هماهنگی می
خواهد شد ،
مثل ؛ سيستم تعبد
و نظام
اجتماعی
مبتنی بر
فردانيت
افسارگسيخته (11)
ای مردم ،
بدرستی که شما
را از مذکر و
مونثی خلق
کرديم . و شما
راشاخه به
شاخه
گردانيديم ،
تا يکديگر را
بشناسيد .
همانا
گراميترين
شما ، در نزد
ما ؛ متقی
ترين شماست {
حجرات / 13 } .
و اگر
دچار شطحيات
نشده باشم ؛
قران برای همه
قبايل هم ،
قائل به
پيغمبريست ،
که پيامی دارد
.
امت
شورائی ما ؛
آحاد ی از
بشريت را در
بر می تواند
گرفت ، که اين
پيام سبز را
وجدان کرده و
در سير تقابل
تاريخی اش با
سلطه و هوس ، خطی
سرخ را بر
زمين ترسيم
داشته . آری ، دشمن
خارجی اش
امروزه ؛
فقاهت و
ليبراليسم
استعماری است
. اما تقابل
درونی آن
کدامست ؟
تقابل
درونی فقاهت
از آنجاست که
؛ فرد و جامعه
را با خدا (ئی
فرضی) محک می
زند + با بينش
استاتيک
ارسطوئی ، و
چون هيچکس
کامل نيست ،
پس به دين
رياکاری و
شکلگرائی ، هم
عوامفريب
بسنده می دارد
!
در
ليبراليسم
اما ؛ بخودت
واگذارده ای
با محدوديت
قانونی + تا به
شاهزاده ای
کارخانه دار ،
سوار بر اسبی
تکنولوژيک + 4
نعل بسوی
خوشبختی (
فردی ) !
به سماع
آی و
ز
سر خرقه
بينداز و
برقص !!!
جامعه
امتی ؛ " من " ترا ( در همان
حدی که تعالی
داری ) به
شنيدن آهنگی
از حقيقت
فرامی خواند . نوائی
در هستی ، که "
من " ؛ در
همنوائی با آن
، به راز فطرت
و امی بودن
پيام آور پی
می تواند برد
، انشاءالله .
و وقتی در
حرکت ، با
طبيعت و مردم
که با تو
پيوستگی ذاتی
دارند ،
هماهنگ می شوی
، آنک امت . و تا
وقتی اسير دست
سلطه (گر)
باشيم ، کجا
به آهنگی فطری
، با بشريت
همراهی می
توانی کرد ؟ يا
که در عالم
هوسهائی عنان
گسيخته ؟! در
هر حال ،
منظور
هماهنگی
بوراکراتيک
نيست و نخواهد
بود ، که در آن ؛
رئيس جای خدا
را گرفته و من
کارگر يا
کارمند . . . !
ايجاد يک
چنين امتی ،
به معماری
مدينه فاضله
می ماند . اما
واقعيت اينست
که " من " انسانی
دارای 2 وجه می
باشد : فردی +
اجتماعی !!! و در
مقابل اين هر2
، مسئوليم !!!
و بگمانم
تقابل درونی
امت ؛ از همين 2
وجه ، مايه می
گيرد !!! و نه
ديگر هيچ (12)
روی جانان
طلبی ؟!
آينه را قابل
ساز
ورنه ؛ هرگز
گل و نسرين
ندمد زآهن و روی
!!!
در اين
نحله ، مقوله "
مراقبه " ؛
امری جدی است
، و بايد آنرا
جدی تر گرفت .
که فردانيت ،
در حساب و
کتاب اين امت
از جايگاه
خاصی برخوردار
است . هرگز خود
را قابل نمی
دانم ( بويژه
در اين شرايط زيستی
) که در اين
خصوص ، افاده
کلام را بر
کاغذ نقش بربندم
. اما در يک
سرجمع از حافظ
: فقر و درويشی + نشاط
زندگی و عاشقی
را می توان
مطرح کرد . و از
توحيد
ابراهيمی :
جهاد اکبر را
در رابطه
متقابل با
جهاد افضل ! و
آنچه در
مراقبه ، امام
را تجسم می
بخشد : نياز +
ايمان و مردميتی
اهل "حال" ! می
گويند فرض
محال ، محال
نيست ؛ اگر
روزی روزگاری
، مردمان
مصرفزده غربی
يا هر کجای
ديگر ، بر حسب
" نياز" شان
زندگانی کنند
(؟!) از شما می
پرسم ؛ کدام
سلاحی بيش از
اين سازنده می
تواند باشد ؟
و کدام جنگی
خونين تر از
اين ، از برای
سرمايه داری جهانی
؟؟؟ نيازی که
؛ جز به
مراقبه نمی
شود !!! آری ،
آدمی که بر
حسب " نياز " ش
زندگی می کند
و امتی که بر
حسب " نيازهای
مشترک "
انسانی قوام
می تواند يافت
، بر پايه "
تقابل " من " و "
ما " ، و در
راسته "
رستگاری " (13)
" شوراهای
مردمی شدن " ،
در تعامل با
يک چنين امتی
است که در
اذهان و وجدان
عمومی جوانان
ما می تواند
راه پيدا کرده
، در سامان
بخشيدن به
دوران انتقال
تاريخی ايران ،
نقشی سازنده
ايفا کند . اگر
و مگر فرديت
ما ، به وجه
نفسانی و
اجتماعی اش
آگاه گردد و
به اشتراک
نيازش با
انسانهای
ديگر ،
برانگيخته !
شوراهای
مردمی شدن ، محل
تلاقی ؛
نيازهای
مشترک افرادی
می باشد که ،
کمابيش به
تعامل " مراقبه
" و "مبارزات
اجتماعی"
باور دارند . و
اين شوراها از
برای اين هردو
+ اجابت نياز و
رشد اعضاء ، و
ديگر نيروهای
انسانی
مربوطه ، مکانيزمهای
تعريف شده ای
را فراهم می دارد
. نفسانيتی که
گوئی ؛ با
مراقبه ، به
مرزهای اثيری و
پر ايهام ميان
"نياز" با
"هوس" هم ،
واقف می گردد +
فردانيتی که
به گامی
فراپيشتر از
"منانيتش" ، راه
رشد شورائی
شدن را می
پيمايد ، تا
به صف بنديهای
اجتماعی و
لاجرم ؛ خداگونگی
و انسان (14)
با نگاهی
به تجربيات
نهضت جنگل >>>
پايه های فکری
يک جريان ، می
شايد که بر 3
مقوله ؛ جهان
بينی ( طبيعت +
انسان : فرد و
جامعه + خدا يا
هستی ) ، روش
شناخت ( کشف و
شهود
ديالکتيکی ) و
الگوسازی ، و
بالطبع
مرزبندی با
ديگر نحله های
فکری استوار
گردد . با
تحليل اوضاع
عينی ، به ايجاد
خط حرکتی
مبادرت
ورزيده ،
فردسازی و کارهای
درونی عمدگی
خواهد يافت .
با فعال شدن
خط حرکتی ،
گرايشات و واکنشهای
مردمی را
ارزيابی کرده
، تبليغات
و روابط
بيرونی را
بتدريج قوت
بخشيد . آنچه
از برخورد حزب
عدالت با جنگلی
ها می توان
فهميد اينکه ؛
اتحاد عمل با
نيروهائی از
نحله های ديگر
، بسيار محتاط
و تا مرز
ائتلاف
پايدار و نه
بيشتر ! حتی جدا
شدن احسان
الله خان و
خالو قربان (
که در سطح
رهبری قرار
دارند ) ،
در حد يک
خيانت سياسی
قابل تامل است
. و هژمونی
بلشويکها و
همکاری عدالتيها
، با جنگل در
مقابله با
دولت ايران و
انگليس ، امری
خطير ! که راهی
جز؛ ائتلاف ،
يا خيانت و
نابودی را
باقی نخواهد
گذاشت . با
توجه باينکه
پايگاه مردمی
جنگل را
دهقانان ،
کسبه خرده پا
و اقشاری
روشنفکر +
پايگاه مردمی
عدالتيها را
کارگران
مهاجر و
نيروهای فکری وابسته
به بلشويکها +
نوع تقابل
انگليس و
بلشويکها را سلطه
و ايدئولوژی
رقم می زده .
ميرزا ؛ با
دشمن از در
گفتگو در می
آيد اما ،
هرگز به سازش
يا تسليم تن
نمی دهد + با
نيروهای جدائی
طلب فقط
مقاومت پيشه
می کند + و با
نيروهای متحد
کمونيستی ،
کارش بزد و
خورد می کشد .
اما لنين به
امضای
قرارداد با
انگليس و کنار
آمدن با دولت
ايران ! و آنچه
نبايد از نظر
دور داشت ؛
جنگل متاثر از
مکاتب رايج
زمان خودش
بوده ، که
مذهب ، ناسيوناليسم
و مارکسيسم ،
روح درهمشده
ای ، حاکم بر تشکيلات
جنگلی ها + خط و
ربط سياسی آن :
استقلال ، آزادی
و عدالت . که در
عرصه پرتلاطم
سياسی آنروز ،
و بويژه با
موتلفينش در
جمهوری ايران
، همخوانی
نداشت . و تو
گوئی ؛ ميرزا
وارث حسين ! بنابراين
"خط فکری"
جريان ها ؛
مبين نحله های
حاضر در صف
بنديهاست ، که
ائتلاف
پايدار را
ممکن می سازد
، و نه قطعی (15)
از هرج و
مرج تا
سانتراليزم
يکطرفه >>>
آنچه در
کانون امت
شوروی قرار می
گيرد ، همانا
؛ انديشه <
ايمان > حرکت ،
دريک "رابطه
متقابل" است
که راه "خداگونگی"
را تبيين می
دارد + مراقبه
(خودسازی) که ؛
منانيت را به
برادری
رهنمون می شود
+ بالقوگيهای
بالنده
اجتماعی ، در
تقابل تاريخی
با سلطه و ستم
که انسان را
به اسارت می
کشاند . هسته
(های) مرکزی +
پيروان پيام ؛
نيروهای انسانی
اين امت ، که
بر حسب
"خودآگاهی" و
"نياز" شان ،
قوام اجتماعی
می يابند . و به
ميزان رشد و
ارتباطی که
فراهم می
آورند ، در
سرنوشت جامعه
(جهانی) تاثير
می خواهند
گذاشت . مراحل
رشد فردی و
جمعی + نظام
جمعی اين امت +
جوامعی که اين
امت در آن
زندگی می کند +
جامعه جهانی و
.. . !
جان کلام
در اينست که ؛
هر فکر و
اعتقادی ،
حرکت و
تشکيلات خاص
خودش را
داراست !
در کوچه و
بازار فکری ،
گفته می شود ؛
پيروان شريعتی
با سرشان راه
می روند . شايد
که اين همان
تقدم فکر بر
عمل است ، که
نتوانسته در
رابطه متقابل
قرار بگيرد + نوع
حرکت خودش را
در ايران و يا
در خارج کشور سامان
دهد . اين
انديشه در ساختاری
مثل
سانتراليزم
دموکراتيک ،
لت وپار می
شود . که تقابل
اصلی آن (
بلحاظ نظری )
هرگز ميان مرکزيت
با توده های
تشکيلاتی نمی
تواند افتاد .
در حساب و
کتاب
مارکسيسم
لنينيسم ، با
تکيه بر اصالت
جامعه و گرايش
شديدش به قدرت
، سرفصل
"فردانيت" ،
گم است . اما در
قران ، عرفان
و انديشه
بازگشت
بخويشتن ،
چطور می توانی
از روی آن
بپری ؟! در
ليبراليسم ؛
فرديت و متعلقاتش
، اصل است +
دشمنی ما با
آن ، امری
واقع . ايده آل
قرانی : امت و
شورا است ،
اينطور نيست ؟
نفس و ناس ! و
شوراها ؛ شايد
بستر اوليه
جاری شدن " من "
، نه بجايی ،
که بسويی ، و
شايد که هم
بجايی ، هم
بسويی !
بنابراين اين
" من " ها ، با "
ما " بر حسب
نياز و خودآگاهی
خودشان و
اختياری که
برسميت
شناخته شده ،
وارد بده و
بستان می شوند
. و " ما " ؛ بر
حسب تفکر و
حرکتی
خودآگاهانه ،
در رابطه ای
متقابل و نه
دگماتيست +
هسته های
پايدار و
بالنده ، در
رابطه ای شوروی
با پيروان .
تعيين
مکانيزمهای
درون شورا ،
از حساسيت خاصی
برخوردار است
+ همينطور
ارتباطات ، با
نيروها و
نهادهای همسو
و بيرونی (17)
در تحليل
نهائی ، شايد
می توان به
مواردی
پرداخت همچون
؛ اوضاع و
احوالات
نوانديشی
دينی در ايران
+ تبيين مکانيزمهای
شورائی مبتنی
بر " نظريه و
حرکت " + مکانيزمهائی
پاسخگو و
متناسب با "خردجمعی"
، "نياز
مشترک" و "فرد
متعهد" +++ ((( زندگی
و مردم ))) ؛ در
تقابل تاريخی
با به انحصار
درآوردن ((خدا
، ثروت و قدرت
ملی )) ، و هم
جهانی (18)
ز " بی
خودی " ؛ طلب
يار می کند
حافظ .
چو
مفلسی که ؛
طلبکار
گنج قارونست !!
اهم
تقابل عرفانی
؛ از آنجاست
که جزء ،
جايگاه خودش
را در کل نمی
داند + "خود" ؛
از بهشت بيرون
می شود ، بی
خدا می شود ، و
به گمراهی با
قدرت می آميزد
. مشتی خاک ، بر
روی زمين ؛ به
قدرت می
انديشد +
جستجوی بهشت گمشده
+ و رشته
(نا)گسسته
دوستی . در گير و
دار اين فصل
تبعيد و زور
تا بازگشت ،
جزء ؛ همان
قدر محق می تواند
باشد ، که کل ،
اما بی توازون
قوا !؟
آنچه تعبد و
ليبراليسم را
در مقابل
ببينش عرفانی
قرار می دهد ،
همانا گسستن رابطه
فرد با خداست
، و اين در گام
اول يعنی هم
خدا و هم فرد
را برسميت
شناختن + و اين
يعنی ؛ کارگر
، زن و هر
استضعافی
بتواند حرفش
را بزند ،
نانش را بخورد
و مورد احترام
باشد . اگر
موافق ، يا
اگر مخالف ،
صف بندی های
اجتماعی ؛ با
تحليل از
نيروها و
تقوای ستيز ،
مرصوص می
خواهد گرديد و
نه با . . . !
آری ،
رستگاری ؛
بدون هماهنگی
با کانون
روحانی زندگی
، نمی شود . و آدمی
هم ، بدون ؛
آزادی + نياز و
(("خود"))آگاهی .
گفت يافت
می نشود ،
گشته ايم ما .
گفت آنچه : "
يافت می نشود "
. . . (19)
زنده باد آزادی
.
پيروز باد
مبارزات
مستضعفين .
شوراهای
توحيدی را مدد
کنيم ، يا علی !