مورخه : بهمن 1385 # فوريه 2007 .                         باسم رب مستضعفين .

32) موضوع : شوراهای مردمی شدن .                        از : ياور .

 

 

 

بيدار شو ای ديده

            که ايمن نتوان بود

                       زين سيل دمادم ؛ که در اين منزل خوابست !

خوابزدگی و خود فراموشی ، وجه غالب زندگانی ما مردم را رقم می زند . همچونانکه اسب اساری در دايره بسته ای از : کار به نان ، و برعکس . بی مقصد و مقصود ، خود را بدست روزگاران تاريخ سلطه سپرده ايم . تا چه سرنوشتی که نصيب و قسمت " من " می باشد ! " من " ؟! کدام من ؟ آری آقای عزيز ، خانم محترم با شما هستم . يعنی خودم را می گويم ، راستی چه فرقی می کند (1)

بيا با هم نگاهی بيندازيم به حد فاصلی از ؛ کالبد فردانيتت تا زندان جامعه ! راستی ، قصه سوراخ و موش را شنيده ايد ؟ می گويند ؛ روزی سوراخ ، موش را بخود راه نمی دهد که کوچکتر شده بود . 2 راه در پيش پای موش ؛ يا حقارت را بپذيرد يا با عامل تحقير ، بنای مبارزه را بگذارد . اصحاب بوش و بلر با تکيه بر نوعی " من " انسانی ، حاکميت سرمايه و سرمايه دار را حتی در ماورای مرزها ، برانسان و خدا هم تحميل می خواهند کرد. ملا با توسل به خدا ( هدفی ) می گويد ؛ قدرت و ثروت به روحانيت و بازار، و به  متخصصين (تکنوبوروکراتها) توزيع می شود + صدور مجوز برای خودی ها و آقازاده ها + ايجاد نوعی سيستم رفاه اجتماعی : با تحت پوشش حمايت مالی و اجتماعی درآوردن خانواده های شهدا و . . . + سرکوب مبارزات مستضعفين در راستای نهادهای مستقل صنفی و سياسی + . . .  + پوشش چادر و مانتو برای زنان ، واجب شرعی است  . تا جنگهای زرگری ميان خدا هدفيهای اسلامی  با خودپرستان ليبرال . و شايد همان 2 راه در پيش پای طبقات مستضعف ! اما حقه های عوامفريبانه احمدی نژادی ها ، راه شبهه را نيز برمی گشايد .

و " من " ؛ بی " ما " ، به تکروی حل مشکل را می خواهم بکنم : 2 شيفت کار + ناديده انگاشتن ارزشهای انسانی ( خود فراموشی ) + انعطاف لازم برای جا شدن در سوراخی که به قلدری شوخی اش گرفته + با کمی دل به هوس سپردن ، از حدت و شدت ستم بر خويشتن کاهيدن . و مشکلی که اصلا فردی نيست !!! حتی جوان هوشمند و تحصيلکرده ما ؛ گاها بی اعتنای وجه اجتماعی خودش و . . . (2)

پيامبران را به نشانه هائی عيان برشما فرستاديم + با آنها " کتاب " و " ميزان " را نيز ، نازل داشتيم تا " مردم " ؛ قيام به " قسط " بنمايند + و فرو فرستاديم برشما " آهن " را ، که در آن ممکناتی زياد و منافع مردم را نهاده ايم . تا خدا بشناسد ؛ آنکه او و پيامبرش را در نهان ياری می خواهد کرد .

آری ، خدا ؛ قوتی عزيز است { کلام خدا : حديد / 25 }

شما را نمی دانم ، اما آنچه از اين آيه در ذهن من جان می گيرد ؛ صحبت از " تعادل " ی در هستی می باشد . تعادلی که در نفس و در جامعه بهم می ريزد . تو گوئی ؛ رسالت مومن فقط در قيامی است نفسانی و اجتماعی تا هماهنگی از دست شده را برقرار دارد ، و نه ديگر هيچ ! و شايد معنای هماهنگی را با نگاهی به درون ( قوای نفسانی ) و محيط زيست  ( جامعه + طبيعت ) بايد فهميد !!!

ذهنی که به افکار نادرست ، آلوده + احساساتی ؛ زخمی دست هوس و خودپرستی ، هم بيچارگی و تحقير + عملکردی ؛ در قالب زور و ستم تاريخی . و اينهمه در کادر محدود " منانيت " ی که جای مردم و خداپرستی را در جانت تنگ و تنگ تر کرده . گوئی ؛ در  " ظلمت " + " سکوت " و " روزمرگی " بسر می بريم ، و چون همگانی است ، طبيعی بنظر می آيد . اما نيست ! باز هم بگويم ؛ که نيست . و انتظار و پيامی که شايد . . . (3)

 ای نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال

                          خيز ، از اين خانه برو + رخت ببر

                                                         هيچ نگو !

از برای مردان و زنان حقيقت جو ، هميشه پيامی و نشانی از معبود در ميان بوده . همانطوريکه از برای قدرت طلبان سوداگر . آنان که خويشتن خود را از دام و دانه اين دنيا می توانند رهانيد و آنانکه ؛ دام و دانه را بخشی ، و يا اصلا خود زندگی تلقی می کنند . تن دادن به اربابان سلطه + گردن گذاشتن به ظلم ظالم ، از برای نان و آرامی بر روی زمين و در زير اين گنبذ مينای بلند ؟! نان و آرامی ؛ که در بهترين حالتش ؛ خانواده ای را در دل گرم خانه ای پاک ، می پروراند . ديدن اين لعنتکده به مثابه ؛ مقصد و مقصود ، بسيار متفاوت خواهد بود با نگاهی که ، جهان ماده را وسيله ای می بيند از برای ارزشها و خداگونگی انسان . از آنگونه که اين جهان را می بينی ؛ شيوه زندگيت را برمی گزينی و خودت را معنا می بخشی . و اين زمينه تئوريک " خودآگاهی " است ، و عملی آن نيز هم ! وقتی دوست داشتن ( انسان ) را بالاتر از عشق ( به زن يا همسر) ، فهم توانستی کرد ، زمينه درک " ما " ، به معنای " خود " فراهم می آيد ! و آنگاه بال های پرواز را تا بيکران ابديت می توانی گشود . آری از عدم تا بی مرگی ؛ زندگانی را وسعت معنا می توانی بخشيد . و نشانه های روشنی از خدا و مهربانی ، و بخشندگی هم نيز !!! اين خودآگاهی : کليد قفلی است که در پس آن ، خود خدائيت را می توانی يافت (4)        

در هر حال ، زندگی در اين خانه پر نقش و خيال ، نوعی رابطه ميان " من" و " ما " را رقم می خواهد زد ، آگاهانه يا ناخودآگاه . شرايط تاريخی ( آدمها ، زمان و مکان ) + طرز تلقی ما ، از تنظيم رابطه با سلطه گران ( تسليم ، سازش ، مبارزه ، و شايد فرار ) + شيوه و کيفيت زندگانی ؛ ناشی از نوع خودآگاهی ، عوامل موثری است در نوع سازمانيافتگی . و در خصوص اين مقال تشکيلاتی ؛ نيروی انسانی + جهان بينی توحيدی + تداوم تاريخی خط و ربطی مبتنی بر تئوری " خون و پيام "  (5)

يک هشدار : در دنيای اينفورمانيک قرن 21 ، يکی از عوامل پريشانی ذهن ؛ همانا سيل اطلاعات و اخبار گوناگون است که هرروزه ، از در و پيکر روزگار بر ما فرو می ريزد . همان سيلی که ؛ فقاهت می خواهدش به سيلبندی ، جلودارش گردد + ليبراليسم و صهيونيستها ، در کاناليزه کردنش ، جان ناپاکشان را بزحمت می اندازند . و اگر چنانچه ما ( خيل عوام ) ، نياموزيم که از اخبار بيشمار و متنوع ؛ انتخاب + تحليل و کاربرد ، داشته باشيم . چيزی بجز گهگيجه ، عايد نخواهد شد . همچونانکه در شنيدن اخبار فلسطين ، کشتن و کشته شدن انسان را ؛ امری عادی و طبيعی در نظرمان ساخته اند + اما در ادامه قصابی نامحترمانه گاوها و خوکها ، در اروپای غربی ؛ زنان و مردانی گوشتخوار را خواهی ديد با پلاکاردهای رنگارنگ و . . . (6)

شايد که ؛  ختم مبارزات مسلحانه ، آنهم منحصر به گروهی از پيشتازان در ايران را بايد بفال نيک گرفت . در فضائی ديگر از ؛ مطلقگرائی + خشونت و بی مردمی ، بسراغ سياست رفتن ! استکبار فقاهتی را ، سلطه سرمايه داری جهانی را به چالش کشيدن با ؛ خودآگاهی + مستضعفين  و البته صالحين ! بنظر می آيد که ؛ چشمها را بايد شست + انتظار آنکه کسی بهتر می آيد ، و دلی که با " مردم " می تپد ، و نه ذهنی که به بيگانگی  . . . ! مردم ايران ، از چماقبدستان دولتی و کارگزاران فقاهت که بگذريم ، براستی که نسبت به همديگر بردبارتر شده ايم . شاهد مثالش را ( عليرغم اينهمه فقر و مشکلات ) ؛ شيوه رانندگی در تهران + برخوردهای عقلانی فقاهت ( در مقايسه با سرمايه داری هارشده جهانی ،  و داستان معاشقه عقلانی ليلی و مجنون دوران بعد از جنگ سرد ، که همانا تاچر و ريگان می باشند ) ، در جناحبندی رژيم و در مصاف با قدرتهای ليبرالاستعماری + رشد سطح فرهنگ مردمی در بی اعتباری فزاينده روحانيت ، و نسلی واقع بينانه تر . . .

دميدن پيام رهائی  در زندان جامعه + روحی که  به رستگاری برافراشته می خواهد شد ؛ از آموزش و آميزش صالحين با مستضعفين تا مرصوص داشتن هرچه روشنتر صف بندی های اجتماعی . و دوست داشتن و دوست داشتن و دوست . . .  (7)

در باب جهان بينی توحيدی ؛ خواندن و انديشيدن کافی نيست . که انسان جانشين خداست + که خدا تنهاست + دوستی با خدا . و جهاد اکبر با نفسی ؛ ذلت پذير دست سلطه + هوسران و خودکامه + ناپايدار . و جهاد افضل ؛ صف بنديهای اجتماعی ميان مستضعفين و استکبار . و " حاليدن " با خدا و مخلوقاتش ، يعنی ؛ عشق ورزيدن + دوست داشتن + پرستيدن ، که در لحظه لحظه زندگی احساسش می توانی کرد  .

و اينها همه يعنی ؛ دريافت شهودی ( نه عقلی ) جهان بينی توحيدی +  خدا گونگی ، و در يک کلمه : رستگاری . که در جهت فردسازی و مهندسی " وجدان عمومی " بايد از آن بهره برداری کرد !

آری ، صحبت از فردانيتی در ميان است که ؛ خود خدائيش را به خودآگاهی در يافته + به سلطه (گر ) اجازه نمی دهد حيطه انتخابش را محدود کند + فردانيتی که به صف مستضعفين می پيوندد ، تا بندگی خدا را به ياد و خاطر مشرکان سلطه گر هم نيز ، هوار کناد  + زن يا مردی که دنيايش را از برای رستگاری ، ابزار دست می دارد . و امامی می شود انتخابگر و صاحبرای . دست در کار امتی شوروی ؛ در ميانه ميدان و جماعاتی ديگر از انسان ، و نمونه . به راهی راست ؛ که به پويندگی ،  در گذار از مقاطع تاريخ ، هم جغرافيا ، در برابر هيچ قدرتی خم نمی شود الا الله و آرای مردمی .

که دام و دانه دنيا . . .  (8)

" من " خاکی ؛ که از اين در نتوانم برخاست

                                  از کجا بوسه زنم

                                         بر لب آن قصر بلند ؟!

. . . از" شوراهای مردمی شدن "  تا  " امت شوروی " . . . (9)

شورا : محل تلاقی نيازهای مشترک فردی است ، که برابری آحاد بشری را مبنا قرار داده ، متناسب با بافت جامعه در هر مقطع از تاريخ ،  مشکلات اجتماعی را به مشاوره برمی کشاند + راهکارهای جمعی + ارتباط با ديگر نهادها + بالندگی و تداوم طبيعی ؛ که درهر موجوديت زنده و ذيشعور انسانی هم ، ديده می شود !

از اينرو حل مشکلات فردی که وجه اجتماعی هم دارد ؛ انگيزه تشکيل شورا می گردد . و از آنجا که اجزای جامعه همچون يک موجود زنده در ارتباط با يکديگر و همواره تحت سلطه می باشند ، ضرورت يک بينش اجتماعی هم در شورا احساس می شود . انگيزشهای فردی +  نيازهای مشترک + بينش اجتماعی + رابطه ها و روند فعاليتهای جمعی . و شايد يک مکانيزم خوب تشکيلاتی آنستکه ؛ " من " را در نفسانيتش به تعادل + و فرد را با شورا ، هماهنگ + نوعی توازون در جهتگيری شوراها با صف بنديهای جامعه برقرار سازد (10)

من و ما >>> همانطوريکه می بينيد ، 3 موجوديت در کار است ؛ فرد ، شورا و جامعه + مکانيزمی که می شايد در ميان آنها ؛ تعادل ، هماهنگی و يکسويی بوجود آورد . در عالم واقع ، بسيار مشکل است که ميان اين عوامل مرزهای مشخصی را ترسيم کرد . و همينطور ؛ نظريه پردازی بدون عمل هم . اما آنچه ضروری بنظر می رسد افزودن ؛ وجود کل ( هستی ) است ، که جامعه ، شورا و فرد را نيز ، دربر می گيرد ! و بگمانم از همينجورجاهاست که عقل استدلاليون ، عليرغم پيشرفت شايان علم و تکنولوژی ، چوبين پا می شود . و اما عشق ، که هستی را با جذبه نيرومند يگانگی دريافت می کند ، برشانه اش می زند که بيا . . . ! تا به يک احساس يا الهام عرفانی در ماورای علم ، که با مذهب فقاهت نمی تواند کنار بيايد  که استغفرالله ، خود را نماينده خدا می داند . و صد البته ، هم با عقلگرايی ليبراليستی ؛ که بکام " من های  دروغين " درغلتيده .

معلم می گويد : کشتن نفس ، اصطلاحی صوفيانه و شرقی است ، نه اسلامی  + نفی من های دروغين جهت نيل به من حقيقی + بشريت ؛ يک پيوستگی ذاتی است + من ، در ما نفی می شود تا به خدا برسد + نفی " من " در جهت  " ما " ، جهت دادن من خدائی فرد ، رو به خداوند است { م . آ 16 / 318 } .

صالحين ؛  با آموزش " من حقيقی " در تقابل من های دروغين + آميزش با مستضعفين در تقابل با استکبار ، مسير بازگشت به " من " خدائيش را هموار می سازد . اين مبارزه و بازآفرينی در ادامه تاريخ ، به وراثت و امامت بر روی زمين هم ، توجه می دهد . بنابراين پيام تاريخی توحيد ؛ برقراری نوعی هماهنگی و يکسويی است ، ميان فرد و مردم +  دشمنی با هر نيروئی که مانع اين هماهنگی می خواهد شد ، مثل ؛ سيستم تعبد و نظام اجتماعی مبتنی بر فردانيت افسارگسيخته (11)

ای مردم ، بدرستی که شما را از مذکر و مونثی خلق کرديم . و شما راشاخه به شاخه گردانيديم ، تا يکديگر را بشناسيد . همانا گراميترين شما ، در نزد ما ؛ متقی ترين شماست { حجرات / 13 } .

و اگر دچار شطحيات نشده باشم ؛ قران برای همه قبايل هم ، قائل به پيغمبريست ، که پيامی دارد .

امت شورائی ما ؛ آحاد ی از بشريت را در بر می تواند گرفت ، که اين پيام سبز را وجدان کرده و در سير تقابل تاريخی اش با سلطه و هوس ، خطی سرخ را بر زمين ترسيم داشته . آری ، دشمن خارجی اش امروزه ؛ فقاهت و ليبراليسم استعماری است . اما تقابل درونی آن کدامست ؟

تقابل درونی فقاهت از آنجاست که ؛ فرد و جامعه را با خدا (ئی فرضی) محک می زند + با بينش استاتيک ارسطوئی ، و چون هيچکس کامل نيست ، پس به دين رياکاری و شکلگرائی ، هم عوامفريب بسنده می دارد !

در ليبراليسم اما ؛ بخودت واگذارده ای با محدوديت قانونی + تا به شاهزاده ای کارخانه دار ، سوار بر اسبی تکنولوژيک + 4 نعل بسوی خوشبختی ( فردی ) !

به سماع آی و

         ز سر خرقه بينداز و

                           برقص !!!

جامعه امتی ؛ " من "  ترا ( در همان حدی که تعالی داری )  به شنيدن آهنگی از حقيقت فرامی خواند . نوائی در هستی ، که " من " ؛ در همنوائی با آن ، به راز فطرت و امی بودن پيام آور پی می تواند برد ، انشاءالله . و وقتی در حرکت ، با طبيعت و مردم که با تو پيوستگی ذاتی دارند ، هماهنگ می شوی ، آنک امت . و تا وقتی اسير دست سلطه (گر) باشيم ، کجا به آهنگی فطری ، با بشريت همراهی می توانی کرد ؟ يا که در عالم هوسهائی عنان گسيخته ؟! در هر حال ، منظور هماهنگی بوراکراتيک نيست و نخواهد بود ، که در آن ؛ رئيس جای خدا را گرفته و من کارگر يا کارمند . . . !   

ايجاد يک چنين امتی ، به معماری مدينه فاضله می ماند . اما واقعيت اينست که " من " انسانی دارای 2 وجه می باشد : فردی + اجتماعی !!!  و در مقابل اين هر2 ، مسئوليم !!!

و بگمانم تقابل درونی امت ؛ از همين 2 وجه ، مايه می گيرد !!! و نه ديگر هيچ (12)

روی جانان طلبی ؟!

              آينه را قابل ساز

                         ورنه ؛ هرگز گل و نسرين ندمد زآهن و روی !!!

در اين نحله ، مقوله " مراقبه " ؛ امری جدی است ، و بايد آنرا جدی تر گرفت . که فردانيت ، در حساب و کتاب اين امت از جايگاه خاصی برخوردار است . هرگز خود را قابل نمی دانم ( بويژه در اين شرايط زيستی ) که در اين خصوص ، افاده کلام را بر کاغذ نقش بربندم . اما در يک سرجمع از حافظ : فقر و درويشی + نشاط زندگی و عاشقی را می توان مطرح کرد . و از توحيد ابراهيمی : جهاد اکبر را در رابطه متقابل با جهاد افضل ! و آنچه در مراقبه ، امام را تجسم می بخشد : نياز + ايمان و مردميتی اهل "حال" ! می گويند فرض محال ، محال نيست ؛ اگر روزی روزگاری ، مردمان مصرفزده غربی يا هر کجای ديگر ، بر حسب " نياز" شان زندگانی کنند (؟!) از شما می پرسم ؛ کدام سلاحی بيش از اين سازنده  می تواند باشد ؟ و کدام جنگی خونين تر از اين ، از برای سرمايه داری جهانی ؟؟؟ نيازی که ؛ جز به مراقبه نمی شود !!! آری ، آدمی که بر حسب " نياز " ش زندگی می کند و امتی که بر حسب " نيازهای مشترک " انسانی قوام می تواند يافت ، بر پايه " تقابل " من " و " ما " ، و در راسته " رستگاری "  (13)

" شوراهای مردمی شدن " ، در تعامل با يک چنين امتی است که در اذهان و وجدان عمومی جوانان ما می تواند راه پيدا کرده ، در سامان بخشيدن به دوران انتقال تاريخی ايران ، نقشی سازنده ايفا کند . اگر و مگر  فرديت ما ، به وجه نفسانی و اجتماعی اش آگاه گردد و به اشتراک نيازش با انسانهای ديگر ، برانگيخته ! شوراهای مردمی شدن ، محل تلاقی ؛ نيازهای مشترک افرادی می باشد که ، کمابيش به تعامل " مراقبه " و "مبارزات اجتماعی" باور دارند . و اين شوراها از برای اين هردو + اجابت نياز و رشد اعضاء ، و ديگر نيروهای انسانی مربوطه ، مکانيزمهای تعريف شده ای را فراهم می دارد . نفسانيتی که گوئی ؛ با مراقبه ، به مرزهای اثيری و پر ايهام ميان "نياز" با "هوس" هم ، واقف می گردد + فردانيتی که به گامی فراپيشتر از "منانيتش" ، راه رشد شورائی شدن را می پيمايد ، تا به صف بنديهای اجتماعی و لاجرم ؛ خداگونگی و انسان (14)        

با نگاهی به تجربيات نهضت جنگل >>> پايه های فکری يک جريان ، می شايد که بر 3 مقوله ؛ جهان بينی ( طبيعت + انسان : فرد و جامعه + خدا يا هستی ) ، روش شناخت ( کشف و شهود ديالکتيکی ) و الگوسازی ، و بالطبع مرزبندی با ديگر نحله های فکری  استوار گردد . با تحليل اوضاع عينی ، به ايجاد خط حرکتی مبادرت ورزيده ، فردسازی و کارهای درونی عمدگی خواهد يافت . با فعال شدن خط حرکتی ، گرايشات و واکنشهای مردمی را ارزيابی کرده ،  تبليغات و روابط بيرونی را بتدريج قوت بخشيد . آنچه از برخورد حزب عدالت با جنگلی ها می توان فهميد اينکه ؛ اتحاد عمل با نيروهائی از نحله های ديگر ، بسيار محتاط و تا مرز ائتلاف پايدار و نه بيشتر ! حتی جدا شدن احسان الله خان و خالو قربان ( که در سطح رهبری قرار دارند ) ،  در حد يک خيانت سياسی قابل تامل است . و هژمونی بلشويکها و همکاری عدالتيها ، با جنگل در مقابله با دولت ايران و انگليس ، امری خطير ! که راهی جز؛ ائتلاف ، يا خيانت و نابودی را باقی نخواهد گذاشت . با توجه باينکه پايگاه مردمی جنگل را دهقانان ، کسبه خرده پا و اقشاری روشنفکر + پايگاه مردمی عدالتيها را کارگران مهاجر و نيروهای فکری وابسته به بلشويکها + نوع تقابل انگليس و بلشويکها را سلطه و ايدئولوژی رقم می زده . ميرزا ؛ با دشمن از در گفتگو در می آيد اما ، هرگز به سازش يا تسليم تن نمی دهد + با نيروهای جدائی طلب فقط مقاومت پيشه می کند + و با نيروهای متحد کمونيستی ، کارش بزد و خورد می کشد . اما لنين به امضای قرارداد با انگليس و کنار آمدن با دولت ايران ! و آنچه نبايد از نظر دور داشت ؛ جنگل متاثر از مکاتب رايج زمان خودش بوده ، که مذهب ، ناسيوناليسم و مارکسيسم ، روح درهمشده ای ، حاکم بر تشکيلات جنگلی ها + خط و ربط سياسی آن : استقلال ، آزادی و عدالت . که در عرصه پرتلاطم سياسی آنروز ، و بويژه با موتلفينش در جمهوری ايران ، همخوانی نداشت . و تو گوئی ؛ ميرزا وارث حسين ! بنابراين "خط فکری" جريان ها ؛ مبين نحله های حاضر در صف بنديهاست ، که ائتلاف پايدار را ممکن می سازد ، و نه قطعی (15)

از هرج و مرج تا سانتراليزم يکطرفه >>>

آنچه در کانون امت شوروی قرار می گيرد ، همانا ؛ انديشه < ايمان > حرکت ، دريک "رابطه متقابل" است که راه "خداگونگی" را تبيين می دارد + مراقبه (خودسازی) که ؛ منانيت را به برادری رهنمون می شود + بالقوگيهای بالنده اجتماعی ، در تقابل تاريخی با سلطه و ستم که انسان را به اسارت می کشاند . هسته (های) مرکزی + پيروان پيام ؛ نيروهای انسانی اين امت ، که بر حسب "خودآگاهی" و "نياز" شان ، قوام اجتماعی می يابند . و به ميزان رشد و ارتباطی  که فراهم می آورند ، در سرنوشت جامعه (جهانی) تاثير می خواهند گذاشت . مراحل رشد فردی و جمعی + نظام جمعی اين امت + جوامعی که اين امت در آن زندگی می کند + جامعه جهانی و .. . !

جان کلام در اينست که ؛ هر فکر و اعتقادی ، حرکت و تشکيلات خاص خودش را داراست !

در کوچه و بازار فکری ، گفته می شود ؛ پيروان شريعتی با سرشان راه می روند . شايد که اين همان تقدم فکر بر عمل است ، که نتوانسته در رابطه متقابل قرار بگيرد + نوع حرکت خودش را در ايران و يا در خارج کشور سامان دهد . اين انديشه در ساختاری مثل سانتراليزم دموکراتيک ، لت وپار می شود . که تقابل اصلی آن ( بلحاظ نظری ) هرگز ميان مرکزيت با توده های تشکيلاتی نمی تواند افتاد . در حساب و کتاب مارکسيسم لنينيسم ، با تکيه بر اصالت جامعه و گرايش شديدش به قدرت ، سرفصل "فردانيت" ، گم است . اما در قران ، عرفان و انديشه بازگشت بخويشتن ، چطور می توانی از روی آن بپری ؟! در ليبراليسم ؛ فرديت و متعلقاتش ، اصل است + دشمنی ما با آن ، امری واقع . ايده آل قرانی : امت و شورا است ، اينطور نيست ؟ نفس و ناس ! و شوراها ؛ شايد بستر اوليه جاری شدن " من " ، نه بجايی ، که بسويی ، و شايد که هم بجايی ، هم بسويی ! بنابراين اين " من " ها ، با " ما " بر حسب نياز و خودآگاهی خودشان و اختياری که برسميت شناخته شده ، وارد بده و بستان می شوند . و " ما " ؛ بر حسب تفکر و حرکتی خودآگاهانه ، در رابطه ای متقابل و نه دگماتيست + هسته های پايدار و بالنده ، در رابطه ای شوروی با پيروان . تعيين مکانيزمهای درون شورا ، از حساسيت خاصی برخوردار است + همينطور ارتباطات ،  با نيروها و نهادهای همسو و بيرونی (17)

در تحليل نهائی ، شايد می توان به مواردی پرداخت همچون ؛ اوضاع و احوالات نوانديشی دينی در ايران + تبيين مکانيزمهای شورائی مبتنی بر " نظريه و حرکت " + مکانيزمهائی پاسخگو و متناسب با "خردجمعی" ، "نياز مشترک" و "فرد متعهد" +++ ((( زندگی و مردم ))) ؛ در تقابل تاريخی با به انحصار درآوردن ((خدا ، ثروت و قدرت ملی )) ، و هم جهانی (18)

ز " بی خودی " ؛ طلب يار می کند حافظ .

                                 چو مفلسی که ؛

                                          طلبکار گنج قارونست !!        

 اهم تقابل عرفانی ؛ از آنجاست که جزء ، جايگاه خودش را در کل نمی داند + "خود" ؛ از بهشت بيرون می شود ، بی خدا می شود ، و به گمراهی با قدرت می آميزد . مشتی خاک ، بر روی زمين ؛ به قدرت می انديشد + جستجوی بهشت گمشده + و رشته (نا)گسسته دوستی .  در گير و دار اين فصل تبعيد و زور تا بازگشت ، جزء ؛ همان قدر محق می تواند باشد ، که کل ، اما بی توازون قوا  !؟ آنچه تعبد و ليبراليسم را در مقابل ببينش عرفانی قرار می دهد ، همانا گسستن رابطه فرد با خداست ، و اين در گام اول يعنی هم خدا و هم فرد را برسميت شناختن + و اين يعنی ؛ کارگر ، زن و هر استضعافی بتواند حرفش را بزند ، نانش را بخورد و مورد احترام باشد . اگر موافق ، يا اگر مخالف ، صف بندی های اجتماعی ؛ با تحليل از نيروها و تقوای ستيز ، مرصوص می خواهد گرديد و نه با . . . !          

آری ، رستگاری ؛ بدون هماهنگی با کانون روحانی زندگی ، نمی شود . و آدمی هم ، بدون ؛ آزادی + نياز و (("خود"))آگاهی .

گفت يافت می نشود ، گشته ايم ما . گفت آنچه : " يافت می نشود " . . . (19)

 

 

                                                      زنده باد آزادی .

                                                      پيروز باد مبارزات مستضعفين .

                                                      شوراهای توحيدی را مدد کنيم ، يا علی !