ضرورت و
امکان شکل
گيری تشکيلات
شورايی در ايران
رحمان عبادی
مارس 2007
طبقات محروم
و نيروهای
مخالف
استبداد و
رژيمهای
استبدادی در ايران
از صدرمشروطه
به اين سو به
طريق متفاوت دست
به مبارزه
زدند تا در
مرحله اول
عليه استبداد
حاکم و
متعاقبا عليه وابستگی
و استعمار و
نهايتا بخاطر
عدالت به نتايج
معينی دست
يابند. از
آنجائيکه که
جامعه ايران
عليرغم سنت
ديرينه
شهرنشينی
عمدتا بافت
قبائلی و
عشيرتی داشته
است و نهادهای
اجتماعی و
مدنی جز در
مواردی محدود
شکل نگرفته
بود، اين
مبارزات
عمدتا با توسل
و تکيه بر
رهبران
کاريسماتيک و
يا انقلابی و
در موارد
بسياری نيز پراکنده
و توده وار و
نهايتا در چند
دهه اخير از
طريق احزاب و سازمانهای
ايدوئولوژيک-سياسی
پيش رفته است.
عليرغم اينکه
غالب مبارزات
مردم ايران و
پيشگامان
سياسی پس از
مشروطه عليه
استبداد و
متعاقبا
وابستگی به
استعمار و
نهايتا بخاطر
تحقق عدالت
اجتماعی بوده
است، اما به
خاطر فقدان
نهادها وتشکل
های مستقل در
ايران و نيز
نبود
آگاهيهای
سياسی لازم که
ضمانت گر تداووم
حيات سياسی
مردم ايران
جهت دخالت
مستمرو پايدار
درامور
همگانی(سياست)
باشد، اين
مبارزات در
بطن خويش
مناسبات و روابط
استبدادی را
به صورت مداوم
بازسازی کرده
است.
بازسازی
خودآگاه و يا
نا خودآگاه
اين مناسبات
استبدادی در
جامعه و
درميان
رهبران و نيز
سازمانها و
احزاب سياسی
به گونه ای
بوده است که
حتی صادقانه
ترين افراد و
جريانات
سياسی از آن
متاثر گشته و
پس از چندی با
خاستگاه و
مناسبات
اوليه خويش به
کلی دور و
بيگانه می
شدند. در
نوشته حاضر
قصد پرداختن
به عوامل بعيد
و قريبی که
منجر به شکل
گيری و
ماندگاری
استبداد و مناسبات
استبدادی در
ايران شده است
را نداريم،
زيرا در اين
خصوص تا کنون
بسياری از
مورخين،
محققين،
نويسندگان و
روشنفکران
سخن گفته اند.
آنچه که در
اين نوشته مد
نظر است بررسی
مناسبات و
روابطی است که
می توانند:
الف- در مقابل
استداد و
پايندگی
استبداد
درايران
ايستادگی
نمايند ب- از
بازسازی مجدد
استبداد و
مناسبات
استبدادی در
جامعه و در
روابط پيش
گامان و روشنفکران
جلو گيری
نمايند و
ج-بتوانند به
مثابه سنگر و
يا سنگرهای
مناسب و موثر
توده های
محروم ميهن
مان جهت
مبارزات ضد
استبدادی، ضد
استثماری و ضد
استعماری و در
راستای تحقق
آزادی،
استقلال و
برابری عمل
نمايند.
گفتيم که
مبارزات مردم
ايران از صدر
مشروطه به اين
سو يا بصورت
پراکنده و واکنشی
بود و يا با
تکيه بر پيش
کسوتان و رهبران
کاريسماتيک و
بعضا انقلابی
و نهايتا با
تکيه بر احزاب
و سازمانهای
سياسی ای که
عمدتا ايدولوژيک
و اعتقادی
بوده اند،
بوده است.
متاسفانه
توده ها همانگونه
که قبل از
مبارزات ضد
استبدادی
خويش به
استبداد حاکم
و شخص شاهنشاه
همواره چشم
اميد داشتند و
حل تمامی
مشکلات کشوری
و لشکری و.... را موکول
به اراده
ملوکانه
ميکردند، در
صورت رويگردانی
و عدم اعتماد
به استبداد حاکم،
همان توقعات
را از رهبران
سياسی و سردمداران
احزاب سياسی
داشتند.
متاسفانه خشم
و کين توده ها
همانند
مهرشان در
رابطه با
متوليان بی حد
و حصر بوده
است و اين
باعث می گرديد
که رويگردانی
و بی اعتمادی
به يک نيرو يا
قدرت باعث
گردد تا رويکرد
و اعتماد به
نيرو و قدرت
جديد نيز بی
حد و حصر باشد
و در واقع
نوعی مطلق نگری
در جامعه وجود
داشت. همين
امر يکی از
دلايل اساسی
باز سازی
استبداد و
مناسبات
استبدادی در
روابط جديد می
گشت.
برای
گريز از اين
مشکل تاريخی
چه راه حلی
وجود دارد.
اگر اعتماد قبائلی
و عشيرتی،
تکبه بر
رهبران کاريسماتيک
و پيش کسوتان
و بر پايی
احزا ب ايدئولوژيک
-سياسی تا
کنون پاسخگوی
اين مشکل
اساسی در ايران
نبوده است، به
دنبال چه
الترناتيو و
جايگزينی
ميتوانيم با
شيم. بی شک بر
پايی نهادهای
اجتماعی و يا
نهادهای مدنی
در خورترين
پاسخ در
مقابله با
استبداد و مقاومت
در مقابل
بازسازی
استبداد در
ايران می
باشد. اما
نخست بنگريم
که نهادها بر
چند قسم
هستند.
اقسام
نهادها
احزاب و
سازمانهای
سياسی مستقل
مطبوعات
آزاد و مستقل
نهادها و
تشکلهای
مستقل توده ای
انجمن
ها و کانون
های مستقل
اتحاديه
ها و
سنديکاهها
از
آنجائيکه بحث
فعلی ما در
رابطه با
سازمانها و
احزاب سياسی
است، لذا به
همين محور در
نوشته حاضر می
پردازيم.
در رابطه
با شکل گيری
سازمانها و
احزاب سياسی مستقل
در ايران نخست
بايد موقعيت و
جايگاه آنها
در تحولات
اجتماعی مورد
بر رسی قراز
گيرد. احزاب و
سازمانهای
سياسی مستقل
عمدتا به
مثابه
نيروهای
مخالف سياسی و
به عنوان تکيه
گاه اقشار و
طبقات متفاوت
توده ها دارای
موقعيت و
جايگاه معينی
می شوند. نقطه
عزيمت شکل
گيری احزاب و
سازمانها در
ايران بحز در
مواردی محدود
عمدتا ايدئولويک
بوده است. احزاب
و سازمانهای
سياسی که
غالبا از
لنينيسم متاثر
بوده اند،
تاريخ
فعاليتهای
حزبی را در
جامعه ما رقم
زده اند.
احزاب سياسی
در ايران که
عمدتا
ايدئولوژيک
بوده اند بر
مبنای سيستم
سانتراليزم
دموکراتيک که
بخش اعظم
انقلابات
معاصر از جمله
انقلاب اکتبر
در شوروی، انقلاب
چين، انقلاب
ويتنام و.... نيز
بر اين مبنا
شکل گرفتند،
پی ريزی شدند.
تمامی احزاب و
تشکيلاتهای
از اين دست در
ايران با تکيه
بر سيستم
سانتراليزم
دموکراتيک و
برای کسب قدرت
سياسی از طريق
سرنگونی
استبداد فعاليت
کرده و برخی
از آنها
کماکان
فعاليت می
کنند.
متاسفانه
تا کنون نقدی
جدی و متديک
از جريانات
سياسی در اين
رابطه وجود
ندارد و دلائل
توفيقها و يا
شکستهای اين
گونه احزاب تا
کنون بررسی
نشده است.
پاره ای ديگر
از احزاب و
جريانات
سياسی در ايران
وجود داشته و
هنوز نيز
دارند که
استراتژی آنها
نه سرنگونی
نظامهای
استبدادی و
کسب قدرت سياسی
از طريق
انقلاب
سياسی، بلکه
مشارکت در
قدرت سياسی و
يا نقادی قدرت
می باشد. اين
احزاب که
عمدتا احزاب
رفرميستی و يا
اصلاح طلب
هستند بخشا
مستقل از
حاکميت سياسی
بوده و می
باشند و برخی
نيز از
وابستگان به
حاکميت هستند.
اين احزاب و
سازمانها اگر
چه از سيستم
سانتراليزم
دموکراتيک
کمتر متاثر هستند،
اما دارای
انسجام و
سازماندهی
مشخص سياسی
نيز نيستند.
حال
بنگريم که
تشکيلات و يا
حزب مورد نظر
که می بايست
در ايران شکل
بگيرد و
فعاليت سياسی
نمايد دارای
چه ويژگيهايی
می باشد.
تشکيلات و
ياحزب مورد
نظر نه بخاطر
سرنگونی
استبداد حاکم
و هم چنين نه
بخاطر مشارکت
در قدرت سياسی
و يا نقادی
قدرت، بلکه به
خاطر بر پايی
انقلاب
اجتماعی شکل
می گيرد.
چنين حزبی
يا تشکيلاتی
دارای اهداف و
ويزگيهای زير
می باشد.
استراتژی
و هدف اين
تشکيلات
همانگونه که
گفته شد
صرفا
سرنگونی استبداد
حاکم و انقلاب
سياسی محض
نيست که بخواهد
از طريق ايجاد
يک حزب ايدئولوژيک
و به نيابت از
توده ها و با
بهره گيری از
انرژی توده ها
رژيم حاکم را
سرنگون کرده و
جايگزين آن
شود.
2- اين حزب
به مثابه يکی
از پايه های
نهادهای مدنی
و اجتما عی در
جامعه فعا ليت
می کند و
تکميل کننده و
نيز عامل
تقويت ديگر
نهادهای مدنی
و اجتماعی است
و به هيچ وجه
به عنوان
جايگزين ديگر
نهادهای
مستفل و يا
تسلط بر آنها
فعاليت نمی
کند.
3-حزب مورد
نظر معتقد است
که انقلاب
اجتماعی تنها
در زمانی می
توان شکل گيرد
که ديگر نهادهای
مدنی و
اجتماعی در
جامعه بوجود
آمده
باشند.
نهادهايی نظير
نهادهای
مستقل توده
ای، مطبوعات
آزاد و مستقل،
اتحاديه ها و
سنديکاها،
انجمنها و
کانونها و
ديگر تجمعات
صنقی و فکری.
4- فعاليت
حزب مورد نظر
نه بر مبنای
سيستم مبتنی
بر
سانتراليزم-
دموکراتيک( که
قبلا به نقد آن
پرداختيم)
بلکه بر مبنای
سيستم شورايی
می باشد.
در ادامه
اين مقاله به
عناصر سازنده
تشکيلات
شورايی و نيز به
ضرورت و امکان
شکل گيری
تشکيلات
شورايی در راستای تحقق
انقلاب
اجتماعی سحن
می گوييم.
عناصر
سازنده
تشکيلات
شورايی
1- پذيرش
ايدئولوژی يا
ايدئولوژيها
2- وجود
صلاحيت منهای
حقوق ويژه
3- اصول و
قوانين حقوقی
روشن در تمامی
اندام حزب
4-نظم و
سازماندهی
آگاهانه
5-رهبری و
هدايت جمعی
مبتنی بر نياز
جمعی و رشد
فردی
6- پذيرش
مسئوليت بر
اساس توافقات
جمعی
7- فعاليت
شورايی در
تمامی سطوح
تصميم گيری و
اجرايی
8- داشتن
بينش انتقادی
در کنار درس
گيری از نمونه
ها و الگوها
9- اتصال و
انفصال
داوطلبانه
افراد بر اساس
قوانين و
ضوابط مورد
توافق جمعی
10- مبارزه
دائمی با
شخصيت پرستی و
بت پرستی و رهبر
ستايی از طريق
ايجاد رشد و
باروری در فرد
فرد افراد
11- وجود
برنامه های
آموزشی و
انجام مباحث
فکری و نظری و
داشتن ديالوگ
يا گفت و شنود
دو طرفه و هم
چنين گسترش
بينش انتقادی
در تشکيلات
12- رعايت
پرنسيبهای
اخلاقی مورد
توافق جمعی و نيز
رعايت مسائل
امنيتی مربوط
به حزب و
فعاليتهايش
13-مقيد
بودن افراد
تشکيلات تنها
در رابطه با
اصول و
قوانينی که
خود به تصويب
و يا نگارش و
يا تائيد آنها
اقدام نمودند و
اجتناب از
تحميل هر گونه
اصل و اصولی
که افراد در
تنظيم و تصويب
آنها نقش
تداشته و يا
اطلاع ندارند
تا حداقل آنها
را تاييد يا
رد نمايند
14- در نهايت
هدايت افراد
حزب به سمت
حقيقت جويی و
مردم دوستی در
مقابله با
قدرت طلبی و
قدرت پرستی.
اين محور آخر
در واقع جوهر
تفاوتهای
اساسی ما بين تشکيلات
شورايی با
تشکيلات
مبتنی بر
سانتراليزم
دموکراتيک می
باشد. زيرا
سيستم
سانتراليزم
دموکراتيک نا
گزير به تمرکز
گرايی، تمرکز
قدرت و نهايتا
قدرت طلبی می
رسد و همان
گونه که مائو
گفت ما بين
سانتراليزم و
دموکراسی تضاد
ماهوی وجود
دارد. در اين
تضاد به تدريج
دموکراسی حذف
می شود و سانتراليزم
(مرکزيت
گرايی) تقويت
و تثبيت می شود.
ضرورت و
امکان شکل
گيری تشکيلات
شورايی در ايران
جامعه
ايران هم
اکنون در
مرحله گذار
بسر می برد.
گذار از سنت و
ارزشهای سنتی
به سمت جامعه
ای که ديگر نه
سنتی است و نه
مدرن، بلکه
بيشتر حالت
مدرنيزاسيون
دارد. اين
مرحله گذار
درحالی در شرف
شکل گيری است
که نه تنها
سنت دچار
بحرانهای
اساسی است بلکه
مدرنيزم نيز
با بحرانهای
بی شماری دست
به گريبان است
که از جمله می توان
از 1- مشکلات
دموکراسی های
پارلمانی2-
محدود نمودن
هر چه بيشتر
حقوق شهروندی
در رابطه با
دخالت در امور
همگانی
(سياست)3- سياست
زدايی
شهروندان در
راستای نخبه
گرايی و ديوان
سالاری
پارلمانتاريستی4-تضعيف
روز افزون
دولت رفاه در
راستای جهانی
سازی و گلوبا
ليزيشن5- ايجاد
محدوديتهای
روز افزون
برای نهادهای
مستقل و مدنی
و.....نام برد.
در واقع
پس از فروپاشی
شوروی و نيز
پس از طرح جهانی
شدن و گسترش
بازار آزاد،
بخش اعظم دست
آوردهای
مدرنيته در
معرض مخاطرات
جدی قرار گرفته
است. اين
مسئله
دامنگير
احزاب و
سازمانهای مستقل
نيز شده است،
بويژه پس از
فروپاشی بلوک شرق
و عقب نشينی
بسياری از احزاب
سوسياليستی
از مواضع
پيشين و نقد
آنها به احزاب
سانتراليستی
و عدم ارائه
آلترناتيو مشخص
به دامنه اين
بحران افزوده
شده است.
آنگاه که
مدرنيته و
مدرنيزم در
جوامع مادر دچار
بحرانهای جدی
است امکان کمک
گيری از آنها
توسط جوامع
پيرامونی که
عمدتا شبه
مدرنيزم بوده
و
مدرنيزاسيون
در آنها وجود
دارد، با
ترديدهای
فراوان مواجه
است. اما اين
موضوع نبايد
بدين معنا
باشد که ما
نمی توانيم از
مدرنيتنه
درسهای لازم
را بگيريم. ما
نبايد نسبت به
دست آوردهای
مدرنيته و
جوامع مدرن بی
اعتنا باشيم،
بلکه بايد با
شيوه ای درست
و همراه با بينش
نقادانه از
آنها بهره بر
گيريم.
شريعتی در
تعريفی که از
حزب ارائه می
دهد می گويد:
حزب عبارتست
از سنگريست
برای طبقه
محرومی که
آنرا برای
احقاق حقوق
حقه خويش می سازد.
و هيات حاکمه
سنگر مخالف
آنست در دست
طبقه حاکم که
در زير سرپوش
قوانين و مقررات
خود می کوشد
وضع طبقاتی
خود را عليرغم
محکوم تامين و
پاسداری
نمايد. بنابراين
در يک نظام دو
قطبی، طبقه يا
طبقات حاکم برای
دفاع از وضع بر
تر اجتماعی،
حفظ "
امتيازات
انحصاری" و
تثبيت "موضع
طبقاتی" خويش
در برابر قطب
مقابل "دولت"
را سنگر دارند،
اما در
برابر قطب
مخالف طبقه يا
طبقات محکوم
که خواهان
تغيير وضع
موجود است
و....در برابر به
ايجاد حزب دست
می زند(شيعه
حزب تمام ص121)
حزب يا
تشکيلات
سياسی عمدتا
از طريق
نمايندگان
سياسی طبقات محکوم
تشکيل می شود.
سنت شکل گيری
اين گونه احزاب
در جوامع غربی
با ايران
متفاوت است.
در جوامع غربی
احزاب سياسی
بر اساس
الزامات
طبقاتی و پايگاه
اجتماعی شکل
می گيرند و در
ايران احزاب و
سازمانهای
سياسی بر اساس
الزامات
ايدئولوژيک و
اعتقادی
تشکيل می
يابند. و
منافع طبقات
محکوم براساس
الزامات و جهت
گيری اعتقادی
تعيين می
گردد.
اگر چه
ارتباط احزاب
در غرب با ساير
نهادهای مدنی
بهتر از
ارتباط احزاب
ايدئولوژيک و
سنتی در ايران
با ساير نهادهای
مدنی است، اما
آن ارتباط
بخاطر روشی که
احزاب سياسی
جهت مشارکت در
دولت و حاکميت
سياسی دارند
برايمان
مطلوب نيست.
اين است که به
بررسی روش بر
خورد اجزاب
سياسی با ديگر
نهادها در ايران
بسنده می
کنيم. ارتباط
احزاب و
سازمانهای ايدئولوژيک
و سنتی با
ساير نهاده او
شوراها(نهادهای
مستقل)
مطبوعات،
اتحاديه ها و
سنديکاهها و
ديگر محافل و
مجامع
روشنفکری همواره
برخوردی جذبی
و انضمامی
بوده است .
احزاب و
سازمانهای
سياسی همواره
تلاش داشتند
تا ساير نهادها
را بزير بيرق
خويش جمع کنند
و در صورت عدم
امکان چنين
امری به تضعيف
آن نهادها پرداخته
و از طريق
ايجاد تفرقه
در آنها، آنها
را جذب
تشکيلات حزبی
خويش نمايند.
همين امر در
کنار فشارهای
مضاعفی که
استبداد بر
نهادهای
مستقل می آورد
باعث گرديد که
نهادها در
ايران قوام
پيدا نکنند و
مبارزات مردم
عليه استبداد
نهايتا
پراکنده و غير
سازمانيافته
شده و توده ها
براحتی زير
پرچم و بيرق
رهبران
کاريسماتيک
جمع شوند.
حوشبختانه
شرايط فعلی
ايران عليرغم
تمامی نارسائيها
و کاستيها
بخاطر مرحله و
دوران گذاری
که مردم ايران
از سنت به سمت
نوعی از مدرنيزم
دارند، شکل
گيری نهادهای
اجتماهی و مدنی
از خصايص بارز
اين دوره
محسوب می شود.
هم احزاب و
هم ساير
نهادهای
مستقل بتدريج
دارای خصوصيات
نوين و مختص
با شرايط
تاريخی می
شوند. نمايندگان
سياسی و فکری
کارگران و
زحمتکشان که
به ترتيب در
احزاب و سازمانهای
سياسی و محافل
و مجامع فکری
و فرهنگی جمع
می شوند هر
کدام قدر و
منزلت و نيز
رسالت
خويش را بهتر
می فهمند و از
روابط قبيله
ای و عشيرتی
فاصله می
گيرند. خود
کارگران و زحمتکشان
نيز بخاطر
سابقه شهر
نشينی و تجارب
فعاليتهای
صنفی شان می
روند تا
نهادهای
مستقل خويش را
ايجاد نمايند.
سازمانها
و احزابی که
می خواهند در
آينده جامعه
ما فعاليت
کنند می بايست
از اين شرايط
آگاهی کامل
داشته باشند و
بدانند که
دوره فرقه
گرائی و ايجاد
احزاب و سازمانهای
قبيله ای و
عشيرتی بسر
آمده است و
عصر آنکه هر
کس می خواست
تا همگان را
جز قبيله خويش
نمايد به
پايان رسيده
است.
تشکيلات
مورد نظر می
بايست بر
مبنای
مناسبات شورايی
کارش را شروع
کند. همانطور
که در ارتباط
با مختصات
تشکيلات
شورايی
گفتيم، چنين
تشکيلات و
حزبی عليرغم
به رسمييت
شناختن
صلاحيتهای
افراد مبارز و
با انگيزه و
عليرغم به
رسميت شناختن
ايدئولوژيها
و مرامهای
اعتقادی واحد
و يا متفاوت
اعضای خويش هيچگاه
جريانی ايدئولوژيک
و نخبه گرا
نيست و از
مرکزيت گرايی
نيز بر حذر
است. آنچه در
اين تشکيلات
يا حزب و سازمان
مبناست نه
ايدئولوژی يا
ايدئولوژيهای
اعضای آن و نه
صلاحيت
نمايندگان
انتخابی آنها
در شورای
هماهنگی،
بلکه جهت گيری
طبقاتی و
سياسی (برنامه
سياسی) و خطوط
استراتژيک
حزب است که مورد
توافق تمام
اعضاست.
ارتباط اين
حزب با ساير
نهادها بر
اساس حقوق و
احترام
متقابل می
باشد. حزب
مورد نظر با
همراهی و
همگامی با
ديگر نهادهای
مستقل
اجتماعی است
که می تواند در
راستای تحقق
انقلاب
اجتماعی تلاش
نمايد.
اين است
که بايد گفت
کسانيکه می
خواهند
درايران
فعاليت حزبی و
سازمانی
نمايند بايد
بتوانند با
گذشته سنتی و
قبيله ای خويش
برای هميشه
خداحافظی
نموده و تنها
با مبنا قرار
دادن منافع
کارگران و
زحمتکشان و
احترام متقابل
به نهادهای احتماعی
و مستقل، در
راستای منافع
توده های ندار
و نهايتا
سازمانيابی
شورايی و
سنديکايی کار
گران و زحمتکشان
تلاش نمايند.