به هم وطن آزاده ام در ایران                          

هموطن عزیزم،
                                 
     

من رای ندادم! چون نمی خواستم حضورم حماسه ای بسازد و فریبکاران در پس حماسه حضور من چهره کریه خود را پنهان کنند.

من رای ندادم؛ چون نمیخواستم به جرگه نادمانی بپیوندم که افسوس ساده دلی و یک "آری" گفتن خود را میخورند.

نه! من رای ندادم.

پس حق ندارم مثل تو فریاد بزنم "رای من کجاست!" . هرچند خوب میدانم رای تو کجاست و چه شد. این یک داستان قدیمی است. یک جادوگر پیر که چندان هم زبر دست هم نیست ، با یک حقه ساده اما کثیف، رای تو را در کلاه سیاهش ریخت. وردی خواند و رای تو هم رفت به همان گورستانهایی که برادران و خواهران آزادیخواه شهیدم، گمنام و مهجور آرمیده اند.

نه! من حق ندارم مثل تو بگویم رای من کجاست. اما حق دارم فریاد بزنم برادرم چرا کشته شد؟ به چه گناهی خواهرم در خون غلتید؟ دوستانم در کنج کدام سیاهچال جان میسپارند؟ پدرم کو؟ مادرم...

همخاک من،

فرسنگها از تو دورم. تنم اینجاست اما دلم هر لحظه با تو است. هیچگاه تنهایت نمیگذارم. صدای اعتراض تو را میشنوم و من هم اعتراض میشوم.

من اینجا صدای تو ام. فریادت را به گوش دنیا رسانده ام. حالا دیگر اینجا همه مظلومیت تو را میبینند و می دانند. مردم سرزمینهای دیگر هر روز سراغت را از من میگیرند و من میگویم که با مشتهای گره کرده در مقابل باتوم و کلت و گاز اشک آور ایستاده ای

حالا همه میدانند که تنها به تمنای نوشیدن جرعه ای آزادی، کامت مزه خون میگیرد.

اگر جادوگران سیاهدل شهر ما تو را خس و خاشاک میخوانند اندوهگین نباش که آنها همه "کر و لال و کور اند" و بصیرت آنها از همیشه کورتر.

و بدان! حالا مردم دنیا تو را می شناسند و هر روز میپرسند که به چه جرمی کشته میشوی؟  و من میگویم که تو، به جرم بیزاری از دروغ و دروغگویان کتک میخوری و در طلب آزادی در خون
 ميغلطي

همیشه به یادت هستم ای سربلند.

هموطنت در سرزمینی دیگر.

  زهرا ميرشکاری